.......هنوز از فکر جمع وجور کردن مدارک و تهیه دستمال ابریشمی - بخاطر خواص عجیبی که دارد- و کسب امتیاز برای ارتقای شغلی خلاص نشده بودم ( خوش به حال منصور نژاد که فاتح شد) که چشمم به جمال خبری دیگر روشن شد :
شرق شنبه ۲۴ تیر ماه نوشت که :
" شناسنامه آموزشی فرهنگیان تا پایان امسال آماده می شود . "
خدا را شکر ، بالاخره ما هم شناسنامه دار خواهیم شد و از این بی هویتی که سخت آزارما ن می دهد رهایی خواهیم یافت .! خودمان را ثبت خواهیم کرد . مشکلاتمان حل می شود !و ............. نمی دانم آیا با شناسنامه جدید می توان ازدواج کرد ، کوپن گرفت و..... - باید از منصور نژاد بپرسم او این چیز ها را بهتر می داند !! - اگر بشود ازدواج کرد که حرف ندارد چرا که با یک تیر دو نشان زده ای ! هم تجدید فراشی که دیگر در شناسنامه اصلیت ثبت نخواهد شد !!! و هم از صندوق مهر رضا وام خواهی گرفت......
مدیر کل دفتر آموزش و ارتقا مهارت های حرفه ای و تربیت معلم و غیره آموزش و پرورش ( حالا شما بگویید این عنوان چگونه در شناسنامه جا می شود ) می گوید : " وظایف ، آموزش ها و تمام دور های آموزشی که فرهنگیان در طول خدمت می بیننددرشناسنامه ثبت می شود ."
مبارک است انشا ا... تازه بعد از بیست سال خدمت - خودم را می گویم - می خواهند وظایفمان را بهمان بگویند .! مدیر کل جان ، همه این ها درست ! دست شما درد نکنه ، چرا زحمت کشیدی ، ما که راضی نبودیم ... این صندق مهر رضا هم عجب ما را جو گیر کرده ! ولی برادرجان ! اخوی محترم ! درد ما نان است نه شناسنامه ! شکممان را سیر کنید ، کور هم می شویم وظایفمان را یاد می گیریم و آموزش هم می بینیم .! آخه با شکم گرسنه که می گویند ایمان هم نداره چگونه می توان به وظیفه وآموزش فکر کرد ؟! ن - ک : به قضیه اسماعیل منصور نژاد و ارتقا شغلی اش
مدیر کل محترم ما الان برای سیر کردن شکممان - ونه برای رفاه بیشتر - روزی ۱۸ ساعت کار می کنیم ، دیگر وقتی برای دوره های آموزشی سراغ دارید ؟
حکایت
... منصور نژاد را پرسیدند : چگونه با این حقوق تا آخر برج سر می کنی؟
گفت: من خرج زندگی ام را طوری تنظیم کرده ام ، که " حقوق " ام تا آخر برج را کفاف می دهد .
گفتنند : چنین چیزی ممکن نیست . چطور ؟!
گفت : آخه من بیست وچهارم برج حقوق می گیرم!
... واما کاش به جای کلاس های ضمن خدمت ، که تنها خاصتیش افزایش ساعات- ونه معلومات - و همچنینن دیدار همکارانی است که چند سالی است ندیده ای شان و دیگر هیچ ! هر ساله تعدادی کتاب معرفی می کردید تا فرهنگیان عزیز علیرغم میل باطنی اشان ! برای کسب امتیاز هم که شده بخوانند و آن وقت هم دانایی اشان بیشتر شود و هم امتیازاتشان و هم شاید با این شناسنامه جدید بشود ..... باید از منصور نژاد بپرسم .
اندر احوالات مهندس ما
شریف ، بی توقع و شکسته نفس است . ریز بین ، متخصص . نکته سنج .
با هوش است . دوست وآشنا زیاد دارد .
راحت است . خوب هم می نویسد. خوش خلق است و زود می جوشد ، ولی دیر جوش
می آورد.
این روز ها در اندر بندر می نویسد . از بس فسفر مغزش را سوزانده موهای سرش می ریزد .
کمتر می توانی بدون خنده ببینی اش. روی کارش خیلی حساس است . صفحه بندی اش
یک است .با خلاقیت و تفکر کم نظیر . گاهی برای تنطیم یک کادر ۱۰×۸ تا ساعت سه
نصف شب بیدار نگرت می دارد و همین که صفحه باب کیفش درآمد ، برای خودش بشکن
می زند و می گوید : خوب شد . خوب شد و سیگاری می گیراند.
بلد است چه بکند . همیشه یک خلاقیت تازه توی چنته اش دارد .
او فقط یک شاعر نیست ! بلکه خیلی چیزها هست که نیست . توی همه امور بلاخره
یک نظری دارد .در همه علوم زمان خود - از ادبیات گرفته تا هنر و فلسفه و کامپیوتر
و دست آخر جغرافیا - دستی دارد و در آخر هر ماه از دانش خود آنچه زیادمی آورد
شاگردانش را می آموزد .اصلا خسیس نیست.
به اجتماع و سلامت مردم بسیار می اندیشد ، ولی خودش سال هاست که قرار است
گوشش را عمل کند تا همه چیز را بشنود و نه تنها چیز هایی را که به نفعش است !
مهربان ونجیب و از هر حیث درجه یک است .
راستی اگر بگوید که فردا باران می آید ، محال است که نیاید . آخر آقای مهندس
توی هنرستان حاج جاسم هوا شناسی هم درس می دهد.
خلاصه یکپارچه آقاست.
آیا تا به حال با خود اندیشیده اید که چرا نمی توانیم مهربان باشیم ؟ چرا لحظه های شادی مان را با دیگران تقسیم نمی کنیم ؟ چرا باور نمی کنیم که می توان ساده ولی بی پیرایه با دیگران زیست ؟ چرا درد را از حافظه امان بیرون نمی کنیم ؟ چرا نمی توانیم دوست بداریم ؟
لابد در جواب می گویی روزگار بدی است، می گویی رنج از در ودیوار هستی می بارد ، می گویی سخت است زیستن ، می گویی نمی شود بود و خوش بود ، می گویی از زبان آن رنگ پریده ی سخت گرفتار روزگار غدار : آن که می خندد ، هنوز خبر فاجعه را نشنیده است و خیالت را راحت می کنی به تسلیم در مقابل شیطان رنج ، و می پذیری پایان سیاه هستی را !
و می گویم که ....... مجبور ی بشنوی گفته هایم را .........
کینه ، به حافظه سپرد ن رنج است ، و انباشتن آن در انبان نازک دل ، و آن را چون کوله بار سنگینی بر شانه زندگی گذاشتن و گاه گاه احساس سنگینی این بار را با خود کشیدن و بردن ، تا روز مبادایی که آن را چون خنجری در دل دشمن فرو کنیم و بسوزانیم دلش را ، که روزگاری در عهد ماضی دلمان را سوزانده بود . و امتداد دادن قهر و کینه تا روز ازل ، و فرصت دادن به این عجوزه ی شیطان صفت که هر روز طفلی تازه می زاید: می دانی که کینه هر روز خود را می زاید و هر روز تلخ تر و سخت تر می شود و بیشتر و بزرگتر می شود و بی خانمانت میکند.
تا بعد
... و فردا روز زن است و ماه از نیمه گذشته است . ولی هنوز سر برج نیامده است . و زنم دارد به من چپ چپ نگاه می کند . ومن نگاهم را از او می دزدم . تا از تیر نگاهش در امان باشم .
... و دخترم آهسته در گوشم نجوا می کند که : بابا فردا روز مادر است . و من می گویم عزیز دل بابا ! هر روز روز مادر است .
و او می گوید : منظورم کادوهه ! و من می گویم بابا جان بگو هدیه ! کادو فرنگیه ! و او می گوید : خب حالا ! هرچی که تو می گی ! حالا چه بخریم !
و من می گویم : یک شاخه گل ! و او می گوید : همین !
و من می گویم : نفس هدیه مهمه ! نه نوع هدیه ! هدف ابراز محبت و صفا و صمیمیت و قدردانی از زحمات بی دریغ ...........
... وماه از نیمه گذشته ولی هنوز سر برج نیامده و من همچنان در حال توجیه کردن دخترم برای خریدن یک شاخه گل هستم . ! ودر این اندیشه که چه خوب شد که خداوند توجیه را آفرید!!!!!
در گوشه ای نشسته ام و کتاب گزینه اشعار منوچهر آتشی را ورق می زنم ، و به این جا می رسم که :
..... بیرونم از مدار خود امشب
هر جا دلم بخواهد ....
از راه من کناره شو ، ای هوشیار !
امشب ،
خرابم ،
امشب ....
یکهو با صدای دخترم به خود می آیم که می گوید : بابا همه وبلاگ دارند ولی تو نداری !!
با خود می اندیشم ، اگر نمی توانم خواسته های مادی دخترم را برآورده کنم ، لااقل این یکی را که می توانم در راستای برآوردن خواسته های معنوی او !! به انجام رسانم .بقول معروف سنگ مفت ، کنجشگ مفت!برای همین زود قلم بدست گرفتم و بر سبخ زار سفید کاغذ راندم که: