تبليغاتX
مدار 29 درجه

درآمد

        استاد فرزانه ام نجف آهوچهر در مقاله ای تحت عنوان" آب وهوا وزندگی ما"  در نسیم جنوب شماره ی 406 یکشنبه 18 تیر 1385 از تاثیر آب وهوا در حوادث تاریخی ،اجتماعی ، نژادی و ... سخن گفته ونقش این عامل طبیعی را بر روی زندگی انسانی بررسی کرده اند . با اجازه ایشان ابعاد فضایی موضوع را کمی محدود تر کرده و در محدوده زندگی خودمان _ استان بوشهر _به بررسی تاثیر آب وهوادرزندگی انسانی ، آداب ، اخلاق و رفتار مردم ، معماری ، هواشناسی و... می پردازیم.

     جغرافیا را از آن جهت ام العلوم نامیده اند که زادگاه و مهد تولد و پرورش بسیاری از علوم بوده است . هر دانشی که بنحوی با زمین سروکار داشته باشد ، یا خود جغرافیا است و یا خاسته از آن است . زمین زیستگاه انسان است ، انسان در آن به دنیا می آید ، از آن تغذیه می کند ، در آن زندگی می نماید و بلاخره در آن  می میرد.

      از نظر جغرافیدان محیط عبارت است از زیر بنایی از عوامل طبیعی ( محیط طبیعی ) با پوششی از محیط انسانی ، و از این جهت است که جغرافیا به دو شاخه اصلی جغرافیای طبیعی و انسانی تقسیم گردیده ، به بیان دیگر در جغرافیا نه تنها هیچ تحقیقی جدا از زمین و محیط طبیعی نیست بلکه هر پژوهشی که فاقد این خصیصه باشد دارای ارزش های جغرافیایی نخواهد بود . کار اصلی جغرافیدان توجه به تاثیرات متقابل انسان و طبیعت یا عمل و عکس العمل است . بدین طریق که هر جزء ترکیب دهنده از حیات انسانی و هر پدیده ی طبیعی و انسانی و هر کیفیت ناحیه ای و عوامل بوم وبومی در داخل یک ویا چند شاخه از علم جغرافیا قرار می گیرد و یک نظم ویژه در همه ی پدیده هایی که در داخل یک سرزمین و یا یک مکان جغرافیایی به ظهور می رسد بوجود می آید . در حقیقت فکر جغرافیایی ، توانایی شناخت علل این نظم و وابستگی چهره های طبیعی و انسانی به یکدیگر و دریافت نتایج حاصل از آن است .

    


بقیه در صفحه بعد
+ قلمی شد در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385   توسط امرالله دهقان  | 

پیش در آمد

تنها صدا ست که مانده است

     صدا ، صدای مصاحبه

                    شعار ، قول ، وعده

                        و باد صدا را خواهد برد

                  زنده باد ، باد !

در نظر داشتم پست جدیدم را به یک مطلب تخصصی در مورد « تاثیر آب و هوا در زندگی انسانی استان بوشهر » اختصاص بدهم ، ولی مگر این مسئولان عزیز می گذارند ، مصاحبه می کنند، وعده می دهند و آدم را قلقلک می کنند. متن زیر یکی از همین مطالب قلقلکی است.

... از گرما ،بی برقی ، جیب خالی و هزار درد بی درمون دیگه تو خین خم مشکال بیدم و مابین زمین و آسمون بازی می کردم که چشمم افتاد به مصاحبه مشاور وزير آموزش و پرورش که گفته بید :

"تا دو ماه آينده, تمام مشكلات شغلي, حقوقي و معيشتي معلمان در تمام سطوح و بازنشستگان اين عرصه, با تصويب لايحه "خدمات كشوري آموزش و پرورش" در مجلس شوراي اسلامي حل خواهد شد."

دلم جا گرفت و زدم زیر آواز :

نه تنها شکوه ام از روزگار است             نه تنها بخت بد ناسازگار است

نه تنها بد بود بخت خوشابی                 بتر از بخت بد رفتار یار است

یهو صدی زنم اومد که می گفت :امان از خونه داری ! میری فلفل بیاری میبینی ادوه نداری ! حالا چتن بلبلت مسقطی می خونه !

گفتم : زن ! بیو سی کن !قراره تا دو ماهه دیگه تموم مشکلاتمون حل بشه !

گفت : خو دیدی خیر باشه !

گفتم : خو ؟! خوت بیو سی کن . اینا : مشاور وزیر گفته :

 "لايحه‌‏اي در پانزده فصل و 110 ماده براي حل مشكلات معلمان تنظيم شده‌‏ كه تمام دستگاه‌‏ها و ارگان‌‏هاي مربوطه را براي همكاري مجاب كرده است،كه بيشترين فصل اين لايحه مربوط به حقوق و مزاياي معلمان و بازنشستگان است. "


گفت : آدم بعضی وقت ها حرفوی می شنوه که سرش سایه می گیره !

گفتم : سی چه ؟

گفت : ای همه تا ایسه وعده دادن ، چند تاش عملی کردن که ای یکی بشه ؟ ! اینا عامو هزار باغچه بی او می کارن !

گفتم : ایسه که مسئول مهربونی پیدا شده و می خواد قیامت بکنه ، تش و طیفون در بیاره ،غر راست کنه و دو ماهه تموم مشکلاتمون حل بکنه ، تو بشین همش آیه یاس بخون .

گفت : نه جون ، مو میرم سیش اسفند دود میکنم تا چیش نخوره ! تو هم مث آدم چی چش ندیده اینجا بشین و مصاحبه بخون و ای حرفا باور کن !  کره خر نمیر تا بهار     کره بیار زار زار

گفتم : ایسه سیت گفتم تا وقتش !

گفت : اگه نمیرم ، نه پیرم !!

+ قلمی شد در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385   توسط امرالله دهقان  | 

...خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.

    چرا نمی توانیم دوست بداریم؟ چه دلیلی دارد ؟ مگر ما تا چه اندازه از درون همدیگر آگاهیم ؟ آیا تا به حال از خودمان برای همدیگر سخن گفته ایم ؟ آیا تا به حال شده است که به جای حرف زدن از فلان مد لباس یا فیلم آقای « اسپیلبرگ» یا مسابقه فوتبال « ایتالیا » و « فرانسه » یا وضعیت بحرانی فلان کشور یا اندیشه های مارکس و هگل یا ستم بازاریان یا مالیات دولت یا هزاران حرف دیگر ببینیم از خودمان برای گفتن چه داریم ؟

    آیا برادر شما می داند که در پس این خموشی بی پایان ظاهریتان چه غوغایی نهفته است ؟ آیا رفقیتان را به مهمانی روحتان برده اید ؟ چرا انتظار دارید که کسی بدون اینکه بداند در پس پوست شما چه روحی نهفته است ، دوستتان بدارد ؟ چرا باید دوست بدارد ؟ مگر می شود که بدون همنوایی روح ، کسی را دوست داشت ؟ و مگر ما اساسا" توانایی گفتگو در باره خود را داریم ؟ برای ما گاه سال ها می گذرد ، در کنار هم روزگار می گذرانیم ، اما هرگز نمی فهمیم در پس آیینه ، هر روز چه سیمایی پنهان است . چرا با هم حرف نمی زنیم ؟ چرا وقتمان را برای واژه های تهوع آور جدی که نقشی اساسی در تحولات اساسی جهان دارند تلف می کنیم ! و آخر کار هم بی آنکه نقشی از مهربانی بر جان و روحمان نشسته باشد تلف می شویم ، چرا ؟

            چرا نمی توانیم با هم مهربان باشیم ؟ برای اینکه هیچ گاه با هم سخن نمی گوییم . برای اینکه گاه برای بیان آنچه در دنیای درونمان می گذرد ، واژه ای نمی شناسیم . برای اینکه استفاده از انواع فحش و توهین و افترا و واژه های خشونت آمیز برایمان مثل آب خوردن است ، اما بلد نیستیم و نمی توانیم تمایل مهر آذین خود را برای کسی باز گو کنیم.

       نه فرزند برای پدر و مادرش ، نه پدر و مادر برای فرزندانشان ، نه برادران و خواهران برای همدیگر ، نه دو رفیق ، نه زن وشوهری که سال هاست دل در گرو یکدیگر دارند و نه من که سال هاست تو را دوست داشته ام و هرگز نتوانسته ام کلامی را برای بازگو کردن احساس ، برایت بگویم و ... حالا چرا نمی شود ؟ چه نفرینی بر وجودمان سایه افکنده است ؟!

      نه قصد دارم که با نصایح تهوع آور و آزار دهنده عذابت بدهم ، و نه می خواهم تو را نسبت به چیزی که نمی دانستی آگاه کنم ٬ فقط قصد دارم که واقعیت تلخی را برایت بگویم و آن اینکه انباشتن رنج در حافظه، عملی خود آگاه و احمقانه است . و جز متلاطم کردن روح بشر و نابودی لحظه ها ، ثمری در بر ندارد. بگذریم...

زندگی خالی نیست ،

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.

+ قلمی شد در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385   توسط امرالله دهقان  | 

برای محمد دادفر و آیینه جنوبش !

به مناسب سالروز انتشار روزنامه آیینه جنوب

      کار مطبوعات کار شاقی است . نه تخصصی است ، نه اکتسابی ، ولی در عین حال هم تخصصی است و هم اکتسابی . ریزه کاری هایی دارد عجیب و غریب ، که توی ذات هر کسی باید باشد ، و گرنه با ده تا دانشکده دیدن هم نمی شود این ها را داشت. فقط باید مرد تجربه اش باشی ، از طرفی این کار هرچه کمتر ، منبع سد جوع و گذران رزق و روزی است ، بیشتر بر می گردد به عشق . پدر این عشق بسوزد ... و چه دور افتادیم از اصل قضیه ، دهم مرداد ماه سالروز انتشار روزنامه آیینه جنوب است . روزنامه ای که اولین پیش شماره اش در دهم مرداد ماه ۱۳۷۳ با بهای ۲۰ تومان و عنوان ( فعلا هفتگی ) با مطالب متنوع سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و ورزشی بر روی پیش خوان روز نامه فروشی های استان بوشهر رفت و با تمام مشکلات و سختی هایی که با آنان روبرو بود ، توانست در اندک مدتی خود را به خوبی به قشر روزنامه خوان استان مان بشناساند و در میان آنان جای خود را باز کند .  شور و شوقی که آرام و بی صدا و با تحمل مشکلات و سختی ها،در پشت صحنه روزنامه می گذشت ، امیدوار کننده بود و نوید آینده ای روشن را برای مطبوعات استان می داد . بچه ها هم همه الحق سنگ تمام گذاشته بودند و با عشق و انرژی زاید الوصفی و بدون احساس خستگی تن به کار می دادند.

      در تشکیلات آیینه جنوب ، در برخورد اول نمی توانستی حدس بزنی که مدیر مسئول کیست . آخر دادفر را در تحریریه ، صفحه بندی ، حتی حروفچینی و خلاصه در همه جای روزنامه می توانستی بیابی. مدیریتش باخونسردی و تسلط بود . موقعیت ها را خوب ارزیابی می کرد . زود جوش و صمیمی بود ، ملاحضه ی همه را داشت . حضورش آرامشی داشت که فرم خشک اداری را از روزنامه گرفته بود . شب و روز نمی شناخت .بارها شده بود که بعد از اتمام کار صفحه بندی روزنامه ـ که اغلب تا نیمه های شب طول می کشید ــ و رفتن بچه ها آمده بود و دوبارها کامپیتور ها را روشن کرده بود و ... شنبه ها که  صفحه اول روزنامه را نگاه می کردی ، می دیدی چیز دیگریست !

همیشه خدا هم نوشتن مطالبش را می گذاشت برای روز های آخر و دقایق پایانی . ! در زیر یکی از همین مطالب را از نشریه شماره ۱۳۵ ـ شنبه ۱۷ خرداد ماه ۱۳۷۶ با هم مرور می کنیم :

"شهر در امن و امان است"

     کی بود گفت ؟ کدام زبان درازی بود ؟ چه پدر نیامرزیده ای بود ؟ اگر گیرش بیاوریم با چند کلمه حرف حساب حالیش می کنیم . کجا رفت ؟ همه جاشو ها باید هوشیار باشند . اجازه ندهند هرکه هرچه دلش خواست بگوید. اینجا شهر بی در و دروازه ای نیست . در دارد ، دروازه دارد، حساب دارد ، کتاب دارد ، همینجورکی نیست ، الی پلکی نیست . کی بود می گفت که :" بوشهر مشکل قطع برق ، فاضلاب ، گاز ، گمرک و زندگانی آدمی زاد دارد و صاحب ندارد " که بود ، کجا بود ؟

      عجب است همه می گویند من نبودم . البته حق هم دارند کسی پای حرف مفت نمی ایستد ! آخر یکی نیست بپرسد پدر آمرزیده ها برق بوشهر کی قطع و وصل شده هان ! " قطع مکرر " یعنی چه ؟ ما که ناخدا باشیم بعضی وقت ها که با خودمان فکر می کنیم می بینیم این برق بوشهر از زمان " پلتن " یعنی حدود ۸۰- ۹۰ سال پیش تا امروز اصلا قطع نشده ، اگر اینور نبوده ، آنور بوده ، اگر روی زمین نبوده توی آسمان خدا که بوده ، پس ببندید دهن بی صاحب مرده اتان را ! فاضلاب هم همیشه بوده . آیا کسی پیدا می شود که بگوید ما خانه امان فاضلاب ندارد ، همه دارند. هرکه ندارد بیاید بفرماید . آب ریخت و ریز و بشور و بپاش و طهارت و نجاست خود را چه می کند ؟ حالا اینکه این فاضلاب هدایت بشود و به دریا برود یا به کارخانه کود سازی برسد و ... چیز دیگری است که امکانات می خواهد ، اما همه فاضلاب داریم که در کوچه رها کنیم ، یا کف حیاطمان بماند یا در خانه همسایه جمعش کنیم و... گاز و گمرک و زندگانی هم که الحمد ا... داریم و خیلی هم عالی است اما مثل قضیه فاضلاب کمی جمع و جور کردنش سخت است و کار ما نیست . بلا نسبت کمی پخش و پلاست . ما فقط می فهمیم داریم ، اما اینکه چجورکی داریم خدا می داند.

      اینکه گفته اند صاحب ندارد هم از آن حرف های بی حساب است . صاحب دارد. برادر ! اما فقط حلال زاده ها می توانند ببینند !...

      اگر یک کلمه دیگر هم گفتید می دهیم دهانتان را با خیط و قلاب بدوزند.

                                                                                                                    ناخدا 

+ قلمی شد در  دوشنبه نهم مرداد 1385   توسط امرالله دهقان  | 

دغدغه یعنی چه؟!

می گویند و از قدیم هم می گفتند - که : " آدمی به امید زنده است ." و ما نیز به درستی این گفته معتقدیم . چرا ؟ زیرا به چشم خودمان دیده ایم که بعضی افراد ، به محض اینکه گوشه ی امیدشان یک کمی ساییده می شود ، دیگر صدها و بلکه هزار ها شعار هم ، به حالشان افاقه نمی کند و باورمان این است که یک جامعه ، به انواع و اقسام شعار احتیاج دارد . هر شعاری کاربرد ویژه ای دارد و اصولا آدمیزاد به " شعار " زنده است .- خودمان هم نفهمیدیم که بالاخره آدمی به امید زنده است یا شعارـ در همین راستا به مطلب زیر توجه کنید :

رئیس جمهور در اجلاس روسای آموزش وپرورش سراسر کشور :

..." مدیران باید برای معلمان فضای آرامی ایجاد کنند تا آن ها بدون دغدغه در کلاس درس حاضر شوند . البته بخشی از لوازم تحقق این امر جزء وظایف ماست و ما در این زمینه تلاش می کنیم ظرف سه چهار سال آینده با افتخار ، مشکلاتی که وجود دارد حل کنیم "...

پیش خودم می گویم : ما که دغدغه ای نداریم... دغدغه هامان را که دولت های قبلی حل کرده اند !

مسکن، اتومبیل ، حقوق کافی ،رفاه ، ادامه تحصیل ، تفریح ،مسافرت های داخل و خارج و .... 

برای سفر آخرتمان هم که قرار است " بن سفر " بدهند .

پس دیگر چه دغدغه ای باقی می ماند ؟! اصلا دغدغه یعنی چه ؟! ظریفی می گفت : دغدغه یعنی چای میان دو زنگ کلاسی ! که مدیران وظیفه دارند آن را حل کنند !

نمی دانم و همین درد سخت مرا می آزارد. شاعر می فرماید :

آن کس که نداند و بداند که  نداند

و آن کس که بداند و نداند که بداند

و آن کس که بداند و بداند که بداند

و آن کس که نداند و نداند که نداند

و آن کس که ...

مابقی اش را باید از منصور نژاد پرسید .! آخر او بهتر می داند . او روزی می گفت :

            در دلم چیزی هست ،

قد ، ته مانده ای از نان پریشب شاید!

" زندگی خالی نیست ."

                             تا که "نان خالی" هست ! 

تا که در جیب من و کیف شما ،

            چیزی هست ،

                تا ریال آخر

                        "زندگی باید کرد " !

و من نفهمیدم دغدغه یعنی چه ؟!

 

+ قلمی شد در  جمعه ششم مرداد 1385   توسط امرالله دهقان  | 

فلاش بک!

دیروز :

پاییز سال 67 بود ،تازه به استخدام آموزش وپرورش در آمده بودم . محل خدمتم شهر اهرم تعیین شده بود . دبیرستان امام جعفر صادق . وقتی برای اولین بار به کلاس درس رفتم ، خیلی از دانش آموزان را هم سن وسال خودم دیدم و برای اداره کردن کلاس تنها راه چاره را در آن دیدم که با درشت هایشان دوست شوم و اداره کلاس را به خود آن ها بسپارم و موفق هم شدم. کنترلی از جنس خودشان !

بعد ازظهر یکی از روزهای آخر پاییز بود . تازه وارد کلاس شده بودم و سرگرم خوش وبش با شاگردها و پرسیدن احوالشان ، که در کلاس به صدا درآمد . به طرف صدا که برگشتم ، مدیر مدرسه بود و چند نفر دیگر که از اداره آمده بودند .برای بازدید . معاون پرورشی اداره وهیئت همراه . با خودم گفتم خب معاون پرورشی حتما می خواهد با دانش آموزان راجع به مسائل تربیتی صحبت کند ولی جناب معاون و هیئت همراه به ته کلاس رفتند و در کنار دانش آموزان نشستند . تازه دوزاریم افتاد ! باید درس می دادم و آن ها روش تدریس مرا می دیدند .

پس از لحظه ای درنگ و اندیشه که چگونه شروع کنم و چه روشی را به کار گیرم که خوششان بیاید ! پای تخته سیاه رفتم وگچ را برداشته وعنوان درس را نوشتم . همان درس هفته گذشته را .!! بچه ها هاج و واج مرا نگاه می کردند و هیچ نمی گفتند . درس را شروع کردم و کلاس فعالانه و با شور در بحث شرکت می کرد ! روش تدریس فعال .! لبخند رضایت بر لبان معاون محترم وهیئت همراه نشسته بود . بعد از حدود ربع ساعت هیئت بازدید کننده  از کلاس بیرون رفتند و من نفس راحتی کشیدم .!

                                                                               بچه ها خندیدند.

                                                                                                   من هم !

امروز :

آن معاون پرورشی استاندار است و معلمی که به خیال خودش پلتیک زده بود ! هنوز همان معلم دون پایه است ! منتهی این بار بجای دبیرستان امام جعفر صادق اهرم ، در دبیرستان سعادت بوشهر .!

+ قلمی شد در  یکشنبه یکم مرداد 1385   توسط امرالله دهقان  |